بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب مریم(م) متولد ماه تیر در سال خسوف ماه و کسوف خورشید، فرزند کوه و دریا وصیت می کنم پس از مرگم یکی یکی آرزوهایم را با شبنم روی برگ های هزاران ساله پیرترین چنار جزیره ایی که در آن زندگی می کنم نوشته و برگ ها را از بلند ترین کوه های دورترین جنگل های دنیا به دریا بیندازید تا خوراک ماهیانی شود که راه طولانی را از چشمه برای رسیدن به دریای خیال خود طی کرده اند...
اولین برگ: پس از مرگم اعضای بدنم را اهدا کنید...
قلبم را به کسی بدهید که اکنون تک تک مویرگ های قلبش برایم می تپد و با هر دم و بازدم آرزوهای زندگیش را در رگ های سیاه قلب من جستجو می کند. به دکترم بگویید باعث و بانی دردهای گاه و بیگاه قلبش من بودم! پس قبل از آنکه قلبم را به تن نازکش پیوند دهد، چاقو را تا اعماق قلبم فرو کند تا هرچه سیاهی در آنست از منفذ بیرون زند و تنها رگ های سفید دلم را به قلب پاک و بی آلایشش پیوند دهد. دکترم را قسم دهید پس از آنکه قلبم را به جسم پاک و سپید او پیوند داد مرگم را به او خبر ندهد! آخر او اکنون یک بیمار قلبی است...
عقلم را به (او) بدهید... شاید پس از (من) به دنبال کسی رود که عقلش می گوید. می دانم! می دانم تا زمانی که عقل مرا به او ندهید نمی تواند مرگم را باور کند. راستی! سلام مرا به او برسانید و بگذارید پس از مرگم هرچقدر می خواهد گریه کند! بگذارید آرام شود تا با عقلم راهش را به درستی یافته و تا همیشه سبز سبز سبز باشد...
چشمانم را به دخترک کبریت فروش میدان هفت تیر بدهید. چشمانم او را کمک خواهد کرد تا پول های مردمی را که به گمان خود پول کبریت های او را کمتر می دهند، دیده و به آنها نشان دهد که نابینای واقعی خود آنها هستند...
روحم را به پدرم دهید تا به تعداد روزهای باقیمانده زندگیم دنیا را ببیند...
دستانم را به مادرم بدهید. دستانش درد می کند...
پاهایم را به نازنین... او می تواند...
احساسم را به سنگ تراش قبرم دهید تا با آن سنگی بتراشد که یادگاری باشد برای مردمان هزار ساله تاریخ...
شهوتم را به فلان دختر هرزه تا با آن برای تمام روزهای زندگیش تن فروشی کرده و سرمای زمستان هایش را زیر سقفی آرام گیرد...
و خاطراتم را با خودم به زیر خاک ها بفرستید تا آنها را برای جانوران همدمم زیر خاک تعریف کنم و با اشک آنان آتش قبور مردگان کناریم کمی آرام گیرد...
برگ دوم...
پس از مرگم سیاه نپوشید. با لباس های الوان سماع کنید تا از خوشحالیتان اشک کودکی یتیم که کاسه گدایی به دست دارد پاک شده و خنده و به لب گیرد. مبادا صدای ناله به گوش همسایگان برسانید تا خدای ناکرده سلول های سرطانی پدر زهرا عود نکند. دوستانم را خبر کنید تا برایم تانگو برقصند. شاید دل عاشقی خسته از دیدن رقصشان به وجد آید و شور عشق در دلش زنده شود. بی تابی نکنید. خواهرانم را دریابید. ملیحه را بیشتر...
برگ سوم...
تجربیات خبرنگاری و روزنامه نگاریم را به مرکزی در خیابان پاکستان دهید! به آنجا مدیونم...
برگ چهارم...
۵ بلیط اتوبوس پاره کنید...
.
.
.
برگ های بعدی را نمی نویسم مبادا خسته شوید...
برگ آخر...
زندگی را دریابید. به همه بگویید حلالم کنند نکند آن طرف ها گرفتار دل کسی باشم. قرضی ندارم جز چند سال نماز به خودش. نمی خواهد نگران قرض هایم باشید. بماند برای حساب بین خودمان! حالم خوبست. دلم روشن!
وفا كنيد و ملامت كشيد و خوش باشيد / كه در طريقت ما كافري است رنجيدن
عرض دیگری ندارم...
امضاء
مریم(م).
تاریخ:
بی برف ترین سال هستی!
پی نوشت: تمام شد!

میل و کلاف به دست می گیرم و عدم می بافم
گاهی فلسفه را به میل های آهنی گره می زنم و گاهی سفسطه را!
این بار می خواهم سرمای تنم را با هیچ بپوشانم و هبوط را چتری کنم برای سقوط برف به روی چشم هایم...
می بینم رشته های زندگی را در دستم که می دوزد انگشتانم را به بند بند زندگی
و می سرایم شعری عاشقانه پر از واژه هایی نامفهوم و گنگ!
بلند بلند می خوانم ترانه کودکیم را...
"روزی از روزهای پاییزی، زیر رگبار تازیانه باد، یکی از کاج ها به خود لرزید..."
خم می شود زانوانم زیر رگبارهای پاییزی...
و گم می شود شعرم میان های های گریه...
.
.
.
برف می بارد!
رشته زندگی در میان دست هایم گم شده است!
نگاه می کنم:
هبوط می بینم،عدم،فلسفه، سفسطه و ...نیستی...
پی نوشت:ندارد!

نه!
نه! به تمام خاطراتی که مانند قطار به ذهنم هجوم می آورند...
نه! به تمامی روزهای شیدایی، مستی، عاشقی..
نه! به قلب هایی که برایم تپیدند...
نه! به باران هایی که برسرم باریدند و باریدند و گریه کردم...
نه! به برگ هایی که صدای شکستنشان را زیر پاهایم حس کردم و نالیدم...
نه! به تمامی برق نگاه هایی که قلبم را سوراخ کردند...
نه! به خط های عاشقانه...
نه! به سفیدی روز...
نه! به تابش خورشید...
نه! به زیبایی بهار...
نه! به سکوت غار...
نه! به آرامش کوهسار...
نه! به صدای آب...
نه! به قلبی که شکست...
نه! به ماه(ی) که تابید...
نه! به زندگی
نه! به عشق!
نه! به من!
نه! به...
نه! به (او)...
.
.
....نه
...نه
نه!
پی نوشت: متنفرم. متنفر! نه چاره دارد نه دلیل. تنها دلم می خواهد!
همین چند ساعت پیشش بود که احساس می کردم ارومم و آرامش با دست خود خدا اومده تو دستم!
اما همین که چشمم افتاد به اس ام اس خشکم زد و اشک از چشمام سرازیر شد...
استاد عزیزم بهمن جلالی به دیار باقی شتافت...
و این یعنی پایان عمر عکاسی که هیچ وقت سنت رو به بهای گزاف مدرنیته و صنعت نفروخت و چای ترکمن های مهمون نواز رو ندونسته تا ته سرکشید...
بهمن جلالی همونی که به گفته خودش تو کوچه های زندگی دنبال یه کوچه تاریک و پر گربه می گشت تا زنش از ترس گربه ها بپره تو بغلش، همونی که عاشق اندورنی خونه های قدیمی بود و دلش به اندازه تمام پروانه های سفید به حال پروانه های سفید که از دود و دم روی زمین می افتادن و می مردن می سوخت، همونی که هیچ وقت درگیر زندگی روزمره نشد و مرگ رو به روزمرگی ترجیح داد تو یه عصر زمستونی به خواب همیشگی رفت...
آه ...استاد...
روحت شاد...

گوش کن...
بگو ای مرد من از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو با من بگو از در و داغت
بذار مرحم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات
بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
رها از خستگی های همیشه باورم کن
بذار تا خالی سینم برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدی عاشقتر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغ رو زد روی سنگ
کتاب شعر رو از دست تو دزدید
بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله از این کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز زمستون رو خبر کرد
بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بزار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
پی نوشت: نوشتنم نمیاد. شاید از بس آرومم. آروم آروم...
فقط دلم می خواد این آهنگو بخونم...


عجیب است
دیگر برگ های پاییزی روحم را با خود به سرزمین بادها نمی برند
و صدای خش خش طلایی
قلبم را از مویرگ های سیاه و سرخ چسبیده به آن جدا نمی کند...
عجیب است
شاید دنیا برایم روشن است
و یا من هنوز در تاریکی شب مانده ام!
پی نوشت: حالم خوب خوب خوب است...
آبستن زمان شده ام انگار
باید زندگی بزایم
منتظرند
می خوانم آیه آیه دنیا را
چشمانم نمی بیند جز دلش
دست بر شکم و نگاهم به چشمانش
به معراج می روم با یوسف
و به ملکوت می رسم
دیگر دنیا در دستان من است
بله
زندگی را زاییدم...